سرای مهر

درباره من
منوی اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
نویسندگان
تازه ترین مطالب
لینکدونی
پیوندها
طراح قالب
امکانات
 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM


                                                                    عکس: میلاد عوض بیگی


خوابیده بر زمینِ سردِ بی علف

دستان به زیر سر

خیره به آسمان

دنبال روزنه ای

تا شاید آفتاب

بخشایدم ذره ای از آن

نور بی کران.

اما

حتی لکه ای به رنگ آبی؛

ذره ای از آسمان،

در این سقف سیاه و سفید

هویدا نیست.

سفید، تیره، خاکستری

ابر است و ابر

لایه لایه

سنگین و ساکت و ساکن

نه بادی که ذره ای تکانشان بدهد

و نه بارش بارانی که سربه نیستشان کند

به بغض آدمهای مغرور می ماند

که نمی ترکد.

***

یعنی که بهار آمده اینک؟!

نه پروازِ کوتهِ پرستویی

نه شکوفه ای

و نه آوای خوش هزاری

شایسته ی این ابر سیاه

همین پرواز کلاغهای شوم است

و در خورِ این جنگل خاموش

قارقارشان.

***

یعنی که بهار آمده اینک؟!

کو پرسشِ

- شربت میل دارید؟

و پاسخِ

-خیر، عطش مرا

یک تُنگ پر از یخ

مگر فرو نشاند

آب خنک لطفاً.

خیلی وقت است آب نخورده ام

تشنه نشده ام

هنوز کلاهم تا ابرو بر سرم است

چقدر هوا سرد است

چقدر تشنه ی گرمایم

و تشنه ی تشنه شدن.

***

ای شادی، آسودگی، آرامش

که هر چه بیشتر گشته ام

کمتر یافتمتان

درها باز است و پنجره ها

من سهم خود را پرداخته ام

اینک نوبت شماست

اگر شما هم به همین اندازه مشتاقید

روزی مرا خواهید یافت

من دیگر نمی گردم

چشم به ره نشسته ام

و می دانم به بهاری خواهید آمد

و شاید هم به اردیبهشتی.


ایاز رزمجویی

سه شنبه هفتم اردی بهشت هشتاد و نه


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 23:59  توسط ایاز (پدرام) رزمجویی  |