بر باغ دلت جورِ زمستان چو رسید
گر دارِ تو زین بارِ گران سنگ، خمید
بر چهره بجز شادی و لبخند میار
بر باغ نگر! جان سیه و جامه سپید

من هیچ ندارم خبر از راز بهشت
از شربت و باغ و حور طناز بهشت
تا خواندی و من رها شدم فهمیدم
از حنجره ات گذشته آواز بهشت
گفتی بخورم می که فراموش کنم
گفتم سخنت چو پنبه در گوش کنم
تا دست رسد تو را در آغوش کنم
حاشا که بجز لعل لبت نوش کنم

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 22:59  توسط ایاز (پدرام) رزمجویی
|
