هوا اگر میان برف و مه اسیر
راه اگر چه دور
مقصد ار چه دیر
چشمِ نور اگر چه کور
هیچ یک ولی
مانع پریدن پرنده نیست
چون گشوده ای چنین دو بال
پای گرم شوق در زمین خسته نیز
راه می گشایدت
شمع روشن خیال
چشم بسته نیز
راه می نمایدت
به زیر آفتاب نرم نوبهار
کنار آبیِ نشسته در زلالِ آب
به دست مهر باغبان
شگفت نیست رویش گل و چنار
ولی
به یخستان نظاره کن
چو دردِ وا شدن به جانت اوفتاد
خشم برف نیز
مانع شکوفه سر برآورنده نیست
سرزمینمان چه دور
و زین عبور
قلبهایمان اگر چه آرمنده نیست
گوشه ای ز سرزمین غمزده
با پریدن تو شاد
با رسیدن تو مملو از غرور می شود
دستهایم ار تهی
گاهِ پر گشودنت
اشک شوق من نثار گامهای تو
که گفته ای
اگر تویی که رهروی
مانعی برای رفتن رونده نیست
ایاز (پدرام) رزمجویی
سیام دیماه هشتاد و نه
.......................................................................
*
به همسرم شیوا برای گرفتن دکترایش