سرای مهر

درباره من
منوی اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
نویسندگان
تازه ترین مطالب
لینکدونی
پیوندها
طراح قالب
امکانات
 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM


ساعت هفت صبح است. ازپل معالی آباد تاکسی را به سمت میدان دانشجو سوار می شوم. مثل همیشه برای رسیدن در لحظه ی آخر برنامه ریزی کرده ام. باید تا ساعت هفت و نیم برسم.  بعضی اوقات حتی یک چراغ قرمز اضافی، رسیدن مرا با تأخیر مواجه می کند. این بار کار از چراغ قرمز گذشته است. تصادفی در بلوار چمران رخ داده وباعث کندی تردد شده است. مثل همیشه حرص می خورم و مثل همیشه به خودم قول می دهم که دفعه ی بعد زودتر راه بیفتم که با این همه حوادث غیر مترقبه! لازم نباشد این همه حرص بخورم. قولی که البته هیچگاه عملی نمی شود. ساعت هفت و چهل دقیقه بالاخره به میدان دانشجو می رسیم. راننده می گوید از راه بلوار ارم مسیرش را به سمت حافظیه ادامه می دهد. مسیر من هم بلوار ارم است. شاید تا رسیدن به مقصدم، با تاکسی دو دقیقه ای بیش نباشد. اما من تشکر می کنم و پیاده می شوم. بین تعهدِ " به موقع رسیدن" و تعهدِ "مسیر میدان دانشجو تا بلوار ارم را در فصل اردیبهشت پیاده پیمودن"، دومی را برمی گزینم. دل کندن از بوی بهار نارنجهای پیاده رویِ این مسیر و عبور از کنار باغ باشکوه ارم در این فصل، نه کاری است آسان.



بالاخره به دبیرستان ناصریان می رسم. مدیر مدرسه با لبخند و مهربانی همیشگی اش، گوشزد می کند که خیلی دیرکرده ام اما اضافه می کند که خوشبختانه مراسم صبحگاهی به طول انجامید و بچه ها تازه رهسپار کلاس شده اند. نفس عمیقی از سرِ آسودگی می کشم و آخرین رایحه ی باقی مانده از بهار نارنج را به او هدیه می کنم.



هرچند به صبحانه ی مفصلی که معمولاً نانش از سنگکی خیابان ابریشمی تهیه می شد نرسیدم، اما اردیبهشت ارم را حکایت دیگری است. از زمانی که از شیراز دور افتاده ام، هیچ فصل و مناسبتی به اندازه ی ماه اردیبهشتش مرا دلتنگ نمی کند. اردیبهشت است و باز هم دلم برای شیراز تنگ شده است.

.................................................................................................................................

عکسها: سپیده خسروی

با سپاس از آناهیتا و نسرین برای پی گیری و ارسال عکس




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 0:56  توسط ایاز (پدرام) رزمجویی  | 


                                                                    عکس: میلاد عوض بیگی


خوابیده بر زمینِ سردِ بی علف

دستان به زیر سر

خیره به آسمان

دنبال روزنه ای

تا شاید آفتاب

بخشایدم ذره ای از آن

نور بی کران.

اما

حتی لکه ای به رنگ آبی؛

ذره ای از آسمان،

در این سقف سیاه و سفید

هویدا نیست.

سفید، تیره، خاکستری

ابر است و ابر

لایه لایه

سنگین و ساکت و ساکن

نه بادی که ذره ای تکانشان بدهد

و نه بارش بارانی که سربه نیستشان کند

به بغض آدمهای مغرور می ماند

که نمی ترکد.

***

یعنی که بهار آمده اینک؟!

نه پروازِ کوتهِ پرستویی

نه شکوفه ای

و نه آوای خوش هزاری

شایسته ی این ابر سیاه

همین پرواز کلاغهای شوم است

و در خورِ این جنگل خاموش

قارقارشان.

***

یعنی که بهار آمده اینک؟!

کو پرسشِ

- شربت میل دارید؟

و پاسخِ

-خیر، عطش مرا

یک تُنگ پر از یخ

مگر فرو نشاند

آب خنک لطفاً.

خیلی وقت است آب نخورده ام

تشنه نشده ام

هنوز کلاهم تا ابرو بر سرم است

چقدر هوا سرد است

چقدر تشنه ی گرمایم

و تشنه ی تشنه شدن.

***

ای شادی، آسودگی، آرامش

که هر چه بیشتر گشته ام

کمتر یافتمتان

درها باز است و پنجره ها

من سهم خود را پرداخته ام

اینک نوبت شماست

اگر شما هم به همین اندازه مشتاقید

روزی مرا خواهید یافت

من دیگر نمی گردم

چشم به ره نشسته ام

و می دانم به بهاری خواهید آمد

و شاید هم به اردیبهشتی.


ایاز رزمجویی

سه شنبه هفتم اردی بهشت هشتاد و نه


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 23:59  توسط ایاز (پدرام) رزمجویی  |