"احمد انصاری فهلیانی" شاعر برجسته ی لُر و حقوقدان، برخاسته از فهلیان ممسنی (از توابع استان
فارس) هستند. شهرت ایشان بیشتر به سبب اشعار لری است اما اولین شعری که از ایشان در اینجا
قرار می دهم، یکی از مثنوی های فارسی ایشان است. در آینده اشعار لُری ایشان را هم منتشر خواهم
کرد. لازم به ذکر است که در آلبوم "شور گل" به خوانندگی " ملک محمد مسعودی" نصف اشعار
خوانده شده از اشعار "احمد انصاری فهلیانی" است که متاسفانه نامی از ایشان در جلد نوار به
چشم نمی خورد.
این مثنوی را با صدای شاعر بشنوید
این مثنوی را با صدا و سیمای !
شاعر ببینید و بشنوید
--------------------------------------------------------------
رخش در بادیه بیهوده نمی تازم من
سر بجز در ره مقصود نمی بازم من
نه ببندم به ریا داغ به پیشانی خویش
نه بگویم سخن از شرح پریشانی خویش
من که آرامش خود در بر توفان دیدم
از چه گویم که شبی خواب پریشان دیدم
مثل باز است دلم، از پی دانه نشود
با خور و خواب و هوس شانه به شانه نشود
سینه را چاک دهم پرده ز دل بردارم
تا که بی پرده بگویم که چه در دل دارم
زندگی آب روان است، نشستن تا کی؟
جاده چشمش نگران است، نشستن تا کی؟
خیمه را کنده و ره توشه ز جان بردارید
نقش بنشستگی از نقش جهان بردارید
چه شد آخر که به دنبال کم و بیش شدیم؟
مصلحت چیست که ما مصلحت اندیش شدیم؟
چه شد آن عشق که می سوخت دل آتش را؟
داشت در ترکش خود، جان و دل آرش را
می زند چنگ بر آن، پنجه ی هر دست امروز
عشق بی شائبه افتاده به بن بست امروز
نیست جز لفظ ادیبانه ی شهوت این عشق
مست گشته است ز پیمانه ی شهوت این عشق
وای از آن روز که یکباره ورق برگردد
از طنین نفس عشق، جهان کر گردد
یوسف گرگ زده شاه جهان خواهد شد
آخر آن عاشق عیار عیان خواهد شد
کاکلی غمزده و مرغ چمن شیدا نیست
این چه جشنی است که لبخند به لب پیدا نیست؟
عندلیبان ارم از چه پریشان حالید؟
نکند موسم کوچ است چو نی می نالید
خواستم تا غزلی نغز سرایم، هیهات
تا به دنبال غزل همرهت آیم، هیهات
اشک شد خامه ی من خون دل شبگردی
مثنوی شد غزلم، مثنوی پردردی
هر چه در چنته ی خود بود چرا رو کردم؟
وطن آواره منم، من به شما رو(خو؟) کردم
از قضا نیست رهایی، چه کنم؟ باید رفت
گر چه سخت است جدایی، چه کنم؟ باید رفت
این جهان پر ز هیاهو و پر از تشویش است
عزم خود جزم نمایید که شب در پیش است
رخش اندیشه ی تان پر نفس و سرکش باد
دلتان گرم و عطش زای(؟) چنان آتش باد
یادی از غمزدگان قفس آباد کنید
هر طرف بال گشودید مرا یاد کنید
یاد آوازه ی بلبل به چمن خواهد ماند
عشقتان تا به ابد در دل من خواهد ماند
زندگی آب روان است، نشستن تا کی؟
جاده چشمش نگران است، نشستن تا کی؟