خراب گشته دلم از خرابی ایران
فکنده منظر این ملک آتشم برجان
به شهر پر گل شیراز رفتم و دیدم
ز درد چهره مردم بود چو برگ خزان
به چشم خویش دیدم که کو دکا ن فقیر
خورند هسته خرما به شهر آبا دان
در آن مکا ن که طلای سیاه ما شب و رو ز
رو د به خانه بیگانگا ن چو آب رو ان
چراغشان نبو د شب به کلبه تا ریک
اگر چه مر کز نفت است خاک خو زستان
از این منا ظر غم خیز در شگفت ام من
که درد این همه بد بخت کی شو د درمان
چرا نبا ید خو شبخت با شد این ملت؟
چرا نبا ید شا داب با شد این بستان؟
..................................................................
باد بهار
نوبهار آمد و از سبزه زمين زيبا شد
بوستان بار دگر دلكش و روح افزا شد
سبزه روييد و چمن سبز شد و غنچه شكفت
باغ يك پارچه آتشكده از گلها شد
بوي گل آورد از طرف چمن باد بهار
موسم گردش دشت و دمن و صحرا شد
اي عجب گر دل بگرفته من وا نشود
اندر اين فصل كه از باد صبا گل وا شد
وقت آن است كه خاطر شود آزاد زغم
بايد از شادي گل شاد شد و شيدا شد
مرغ دل در قفس سينه نگيرد آرام
تا غزل خوان به چمن بلبل خوش آوا شد
ژاله صبحدم از چشم تر ابر چكيد
گشت همخانه گل، گوهر بي همتا شد
+ نوشته شده در جمعه نهم آذر ۱۳۸۶ساعت 22:47  توسط ایاز (پدرام) رزمجویی
|